ژاندرک شعرها

seyamaknaderi فوریه 21, 2018 0
ژاندرک شعرها

ژندارک شعرها

فروغ عزیزم ، اینروزها آنقدردرگیرکارها بودم، مجالی نداد تا ببینم
۲۴ بهمن روزتوست… درلیبرتی درهمان ماههای سال اول ورود، شبها بیدارمی ماندم و درباره تومی نوشتم… کاش می تونستم ودسترسی داشتم نامه هایت را هم بخونم…، اما نبود… هیچوقت ازمردم خجالت نمی کشم که بگویم فراموش کردم…، خجالت آنجاست که همین الان ساعت ۲:۱۸ شب، یکباره ببینم سالروزت ازدستم رفت… ، وبازنگذارمش. عاشق که خجالت نمی کشد…فروغ شعرهای ما. بنابراین یک لبخند می زنم ومنظومه ای که برات نوشتم را می گذارم. میدونم که خوشت میاد… وازتنهایی بدرت میارم…با پرواز، عزیزما ،عزیزمن،عزیزعشق وپرواز… روزت مبارک. می بوسیمت، می بوسمت.

منظومه : پیامبر پرواز ۱۳۹۱
“جانی رهیده ” (۱)

دُختی
باساقهای آویخته بر شاخه های درخت
پابپای آوازِمست تکاپوی شاخه ها
سیب های گناه را،با قهقهه دندان میزند.
“جانی”رهیده از چنگال عادت زمان
آرام نمی گرفت حجم سینه های پُرش
طفل بی گناه زمانه و – پستان بی گناه شعرزندگی
جوانه ای ازسا قه های تن اش – بارورمیساخت
جر أتی به زندگی!
……………………………………………………………………
منظومه : پیامبر پرواز ۱۳۹۱
“حوّای پنجره ها”(۲)

درعُزلت پوست شبانه ها
گل روئیده ازدیوار- گل تاریکی ها
“تنهایی” را
درجراحی زیبایی و– شعر
پیوند میزند
به خاک باغچه ها
روح زنانۀ معصوم
چه تمنایی آفرید- ازگناه
حوّای پنجره ها
به هزار کرشمه وناز –آواز شرشرآب و
آبشُرفوارهها –به دورسرش
نی لبک چین ماهی سیاه
هر شب می میرد وباززنده میشودهرصبح
آب و آینه ماه – از او
روشنترین زلال گناه نخستین
ستارۀ شبانه را
درتابلونقاشی عریان شب اش
تاباند به واقعیت روشن روز
آفریدگارتمنای گناه
برهیا هوی شب گشود
یاس آوازِپنجره را .
……………………………………………………………………
منظومه : پیامبر پرواز ۱۳۹۱
” ژاندارک شعرها “(۳ )

آتش “زنی”در آتش تاریخ
مسلول آشیانه نگشت!
رسولۀ پروازوتقدّس”یک”فرمان
“وای بر پرنده ای که بالهایش ، وبال گردنش باشد”
و”خود”عاصی وشی-طنین ندای “خود”
رنگدانه ای از– لذّایذ بالهای اوج
نیازمندهوا وهوسهای بی قفس
نیایش بالهایی- در امتدادخط پروازاوجها.

اینگونه جست
گلوله ای از گلوی واژه ها
وه چه عیّارزنی
توپخانۀ آتش
شراره وشورها
ژاندارک شعرها.
……………………………………………………………………
منظومه : پیامبر پرواز ۱۳۹۱
” شهود بال و شهوت وحی ” (۴)

الهه ای – به آئین ماهی سیاه پنجره ها
پُولکِ پُر سپیده – فّرِفروغ هما

شهود بال و
شهوت وحی
عشق را
به آرامی مزامیر خدا – چون “آیه های زمینی”
آیه برآب می سُرود وسوره به رُود می سپرد

درحصارِ جُذام گرفتۀ زن
ماهی پولک طلائی
رود معصومی از گناه – بدرگاه مردمان گشود
ودرچشم نامحرمان
“آبشار” زمزمۀ زنان
“بارش گناه”
بلندِ شعر اوست .
صد قدّاره بند زمانه
کف بر دهان نشسته بر مُرداب
صد مست تشنه به خونِ باکرۀ “هوا”
بی هیچ شِکوه و کلام
فرجامشان – لب های خشکیده و تشنه کام.
……………………………………………………………………
منظومه : پیامبر پرواز ۱۳۹۱
” تحفۀ سبز باغچه ها ” (۵)

درجنگل گمگشتگی و، جهانۀ دوّار
درراه کوره های جستجوی پیاپی
گُرگرفته آتش تنهایی انسان و زن – جذامی زمان.
عاصی وشانه
را ه – “خود” را یافت –

شیرسیه یال وآشفته گیس
باردارصلیب رنجهای”تنهایی”
سنجانه ای ازنجابت “نو”

درترازوی سرکش عشق
تحفۀ سبز باغچه ها
پُرازآیه های تازه رویش
وپنجره ای – پر از خیال رابطه ها
و”تولدی دیگر”
در زهدان پیاپی زایش و “ته نشینی معنا”
به قدمت هزارۀ مکنون زن
وهماره های جستجو
……………………………………………………………………
منظومه : پیامبر پرواز ۱۳۹۱
“پیامبر سرکش گناه”( ۶ )

چه پروانه زنی
بی جاه و بام مجلّل – بی “تاجِ کاغذی”
ازقهقهه می ترکاند
این مضحکه ها را – افسانه پوشالی.
اینسان – عبورسرکش و تنها
ازتنپوش اجتماعی وعظیم کاغذی
ایمانی به وسعت پنجره ها
سِحرعصا قلمی – بر شبانه هاش
پیامبرسرکش “گناه” زمانه
پیامبری برنای خُفته زنان
قصۀ حلول خدای زنان
“پرواز” !

برآوازهای بر باد رفته
قلم عروج تولّد وگناه دیگری
می جُست
……………………………………………………………………
منظومه : پیامبر پرواز ۱۳۹۱
“تندیس ماهِ زمینی دخترکان “(۷)

الهام گر راززنان
ومردانی والا – از آن دست – که عشق را به سُرایش نشسته اند
برادر و”برابر” در گناه !

تندیس ماهِ زمینی دخترکان
پیامبرپرواز
ومزامیر تازۀ
دخترکان آمین گوی ِهر باره گناه !
حریص آزادی و
حدیث عبور
……………………………………………………………………
منظومه : پیامبر پرواز ۱۳۹۱
“شومینۀ زیبای معصیت”(۸)

آنگاه که عشق را درمُرداب شبانه ها عبور داد
رازهای”سیاه” سقوط را
به روی نجابت ما گشود
رازهای خواهرانه و”سلول” خانه را
رازهای مردم درمانده ازگناه نخستین.

تکفیر” – نعره میکشید “
هفتاد گناه کبیره را – از شعرهای گناه – آبکشیده تر- دانستند
واو
هرگز عذری نخواست

نخستینه ها
“شومینۀ زیبای معصیت”
هماره پُر از آتش اند
پُرازگناه

“باید” زما
ببارد براو
نجابت عشق ، و تابش آینه ها
به رازعریان دُخت مردمان
و”زن” شهود خدا !
شایستۀ نجابت ماست !
آنکس که درشبانه های گناه
مصون ومعصومه گشت ! کجاست ؟
آن”حّوای” گناه ناکرده کجاست ؟
عیسی مریم در پی اوست !
ما بازیافتۀ مادران حوائی مان هستیم
اوشایسته نجابت ماست.
……………………………………………………………………
منظومه : پیامبر پرواز ۱۳۹۱
“تخم ریزی هزاره” (۹)

درفصل تازه ها
بلوغ ماهی پنجره ها
تخم ریزی “هزاره”
دررود ِشعر زمان

روح بالغ احساس و باردار دردها
تارهای حساس و ارتعاش صدا
وحنجره ای پرازجسارت سرکش
بلوغ ماهی
عبورازرودِ پنجره ها
یقین آفتاب !
با سرعت شگفت نور.

رو در روی زمانه ایستادن
نه در خیال
شکوفشِ اینسان “زنی”
در تنهایی بزرگ !
طلوع کرد
آیه امید دردها
برروی دفتری سپید
تقسیم رؤیای شادی وعسل
تعمید زندگی
بعثت شعرزنان وزمانه .
……………………………………………………………………
منظومه : پیامبر پرواز ۱۳۹۱
“خانۀ سایه” (۱۰)

درناگشوده ها ودخمه های جذام
دربخت “خانۀ سایه”
پابپای قرینه انسان می دود
هیاهوی عشق
وینگونه برجبرِموریانه خوردۀ چهر
عشق – چیره!
آوارِکوه ِجذام تن !
جا کن !

وز دامن خداوش “چیره ای” چُنین
هیچ راه گریزی مباد !
“عشق” در پُشت تِرم های جذام شناسی قدم نمی زند !

……………………………………………………………………
منظومه :پیامبر پرواز ۱۳۹۱
“میوه ها – رسیده می افتند” (۱۱)

آی “آه ِ” پرندۀ پَرکش افسوس
ازرنگ آسمانت
واز ستاره ومرگش – به “دیده ها” بگو:
فروغ “انفجار زنی” بود و
شکست ثقل تازیانه
بر اندام اجتماع مسکوت زن
والهه ای – خواهر مردانی شد
ازآن دست که عشق راعیّار بود
میوۀ مست روح رسیدۀ باغچه ها
کاشف سیب های ممنوعه
حماسۀ حرفهای تازه .
میوه ها – “فروغ واره ای”
رسیده می افتند
درباغچۀ دختران و دلبرکان
گلهای پنجره را ، کاشت و …رفت !
……………………………………………………………………
منظومه : پیامبر پرواز ۱۳۹۱
“آغوش خاک” (۱۲)

و آنگاه – خاک
تمام تن اش را در آغوش کشید
تبرّک رویش تنهائی را
رسول باغچه احساس را.
ای آه ِ پرنده¬ پر کش افسوس
بگو که تنها
خاک پذیرایش گشت !
……………………………………………………………………
منظومه : پیامبر پرواز ۱۳۹۱
“انجیل سبز دختران”( ۱۳)

درخیل سرگیجه آور تیک تاک ساعت شماطه دار
درزیر”آتشباری ثانیه”- دفن زمان
چه ساکت و آرام و بی صدا تپید
تاپ تاپ قلب تنهائی اش

برروی عقربه های ثانیه شمار
فروغ سرعت ِ نور- آتشِ ” آینده پا “
تنها دوید و جهید و پرید

هرگزوهیچگاه
درپوزار گرگ زمان
زندانی کور و – محبوس ” ساعت شنی “
با ساعت “استفراغِ زندگی”
همپا نگشت
اینسان
انجیل سبز دختران
انجیل هر بارۀ گناه – گناه دیگری …!
بر رُف های زمان گذاشت
ودستان سبزی از باغچه ها روئید
……………………………………………………………………
منظومه : پیامبر پرواز ۱۳۹۱
“خدای هم مانده بی جواب !” (۱۴)

وانگاه که گرگِ حادثه
فروغ همای شعررا زما ربود
زیرضرب ثقل قدمهای پُرسؤال عاشقان
خدای هم
مانده بی جواب !
زچه رو می گیری ومی بری اش
ازاین خاکِ تُهی مانده
اینسان ” سِتاندنی ” حق نیست !
حق نیست ، آسمان محمّدیه
بی رسول دختران باشد
بگذار پیامبران
بر چارچرخۀ – یحیی هنداونه فروش – حلول کنند
بگذار توپخانه
آتشکدۀ بعثت پیامبرانه ها شود
بگذار در میدان “اعدام “
دستهای سبز بروید – از انسان
حق نیست آسمانی محمدیه ، بی رسولی از دختران ، باشد .
……………………………………………………………………
منظومه : پیامبر پرواز ۱۳۹۱
“پیامبر مبعوث باغچه ها ” (۱۵)

زان پس نسل باغچه ها
پذیرای آئین نیایش رویش
تبرّک باغچه های لب بسته
دربی تکّلفانه ترین خاکیانه های عشق
رقص نی لبک و ماهی دریا

دُخت مسلول نگشته بمردابِ آشیانۀ شب
آسیمه سری
سحر سپیده شعرزنان
ودیعۀ خورشید
پنهان شده در ماه
الهامی از شکفتنِ خود
بکرِ خویشتن
رسول دختران بی جوانه و بال
آنک – آفتا ب یقین با من گفت :
میلاد تو
تولّد فردای دگر است
تا فروغی دیگر …
……………………………………………………………………
منظومه :پیامبر پرواز ۱۳۹۱
” فروغِ دخترانِ بی ستاره گشت” ( ۱۶)
آنک آفتاب یقین با من گفت :
از پیروزی انسان
خاک ازل اش .
دیدی چسان ؟!
از لحظه های بی اعتبار شومینۀ گناه – جست و گریخت
درتهِ چاه ، ماهِ پریشانِ خود نماند
دیدی که پوست تن اش
ازانبساط “درتمام جهات بختک شب” – چگونه گُسست
دیدی چسان درخلوت خاموش زنان
خدای را – مردم را – عشق را – پنجره و بالهایش را یافت
خلاصۀ آفتاب گشت و
غم درون دیده اش
صیاد دست آفتاب گشت .
نگاه کن فروغ
پُر از شهاب
فروغِ دخترانِ بی ستاره گشت …!
……………………………………………………………………
منظومه : پیامبر پرواز ۱۳۹۱
“ژاندارک مسلح ومعصوم شعر” (۱۷)

ودرکشاکشیم هنوز
با فروغ پری وشی
که عروسک احساسی کودکی اش را
به میهمانی باغچه ها می برد
زنی بزرگ
سبد چین شعر و فلسفه —

هر”کوه” را
فروغِ “فرهادی” هست
تیشه ها میدانند …

ژاندارک مسلح ومعصوم شعر
دانست – تنها “سراچۀ عشق”
“هست” و “بودِ” ماست
وجهان به معنی پرواز
وهنوز – یک پَر بال اش – در دفتر من …!
یادش باد… !

ازکتاب:« من آبی سرا و،‌ سراب؟!» سیامک نادری

سایت حقیقت مانا- سیامک نادری ۲ اسفند ۱۳۹۶

فرستادن دیدگاه »