روزهای سیاه دهه 60/ من و خانم مدیر و عکس پدرم فروغ شلالوند

seyamaknaderi می 18, 2019 0

صدای همهمه دانش آموزان تا سر کوچه می آمد، ورودی مدرسه را درختان کهنسال با خنکای سایه شان پوشانده بود و در روزهای گرم مثل همیشه کانون تجمع بچه ها بود.

دو تن از دانش آموزان که استعداد و ژِن رژیمی داشتند بعنوان «انتظامات» طبق معمول مشغول بررسی کیف های بچه ها بودند و مشق خود را هم خیلی جدی می گرفتند.

با شادی و شوخی بهمراه دوستانم وارد مدرسه شدیم کیف ها را روی میز گذاشتیم و منتظرم ماندیم، ناگه یکی از آنها به شانه ام زد و گفت:

این چیه؟

– عکسه دیگه

عکس کیه؟

– پدرم

مُفَتِش، ظاهراً قانع نشد، گفتگوی ما بالا گرفته و توجه سایر دانش آموزان که در صف بازرسی بودند جلب شده بود که آن دیگری جلو آمد و گفت ببینم چیه؟ دیگری گفت این عکس تو کیفش بود میگه عکس باباشه، دیگری هم با ناباوری، پوزخندی زد و عکس را به دفتر مدرسه برد. خیلی زود برگشت و گفت خانم مدیر می خواهد شما را ببیند.

بی جهت به خود می لرزیدم بدون هیچ دلیلی ترس ورم داشته بود، همه بچه ها متوجه شده بودند، خیلی زود پِچ پِچ از ما بهترون شروع شد، ظاهراً بهانه برخورد های کینه جویانه خود را یافته بودند، اشک تو چشمانم جمع بود و نفسم به سنگینی بالا می آمد. خانم مدیر گفت این عکس کیه؟ توی کیف تو چه می کنه؟

-این پدر منه

 که عکس پدرته!!

پدر و مادرت هم این را می دونه

-آره، این عکس پدرمه، بخدا راست می گم.

گفت برو سر کلاس، فردا با پدرت بیا مدرسه.

-پدرم اینجا نیست

خوب با مادرت بیا

خانم مدیر به خوبی می دانست پدرم از کشور خارج شده

گفتم باشه،با بغضی که گلویم را می فشرد آرام و بدون بدن اینکه اجازه بگیرم مدرسه را ترک کردم .

چند سال پیش وقتی آن عکس را از آلبوم مادرم برداشتم هرگز تصورش را هم نمی کردم که روزی برایم دردسر ساز باشد آن هم در شهری که همه همدیگر را حتی بنام می شناختیم.

همینکه مادرم مرا دید گفت دوباره چی شده چرا آمدی خانه؟

نگرانی مادرم را درک می کردم، تمام داستان را تعریف کردم با نگرانی گوش می داد ناگه از جا بر خاست و به اتاق مادر بزرگم رفت و بزرگ شده همان عکس را با قاب عکس برداشت و با تحکم گفت، بلند شو بریم مدرسه ببینم این […] دوباره چه از ما می خواهند؟

من هم بدنبالش راه افتادم. این اولین بارنبود و می دانستم آخرین هم نخواهدبود، چند بار به خاطر دوستی با دانش آموزان شناخته شده و آنچه آنان «نا باب» می خوانند، مشکل داشته ام.

با همه نگرانی، لا اقل دلخوش بودم که، هنوز کسی مانده که حمایتم کند، پدرم که نبود، عمویم، دوران زندان را سپری می کرد، ولی چند سال بعد هم زمان باتعطیلی مدارس و در تابستان شصت و هفت او را اعدام کردند. در آن سال های سیاه تنها مرد خانواده ما برادرم بودکه فقط یکسال از من بزرگتر بود، ولی مادر و مادر بزرگم براستی و بویژه درتنگناهای زندگیمان بدون تردید ظاهر می شدند و بارها شاهد سخت کوشی و در گیری آنان با ایادی ستمکار رژیم بوده ام، چه در مدرسه و در برخورد با عوامل رژیم و چه هنگامی که به بهانه های مختلف به منزلمان یورش می آوردند، که باید خانه را بازرسی کنند.

خلاصه به مدرسه رسیدیم و بلافاصه به دفتر رفتیم.

خانم مدیرگفت خوش آمدید! بفرمائید بنشینید، مادرم با صورتی بر افروخته نشست. احساس می کردم به دادگاه احضار شده ایم و باید از تقصیر نا کرده دفاع کنیم، اما رئیس دادگاه به جای اینکه آخوندی با حکم از قبل صادر شده علیه متهم باشد، خانمی بود که لباس معلمی به تن کرده بود.

– قرار بود فردا بیائید

مادرم گفت شما خواستی من بیایم امروز یا فردا چه فرق می کند

– ما وظیفه سنگینی روی دوشمان است باید از امانت های مردم مواظبت کنیم و امید های آینده مملکت را تربیت کنیم، متوجه که هستید؟

بله خیلی خوب متوجه ام و دارم می بینم، چطور تربیت می کنید! و دخترم چگونه کلاس درس شما را با گریه را ترک می کند.

-خانم محترم انتظامات تو کیف دخترتون عکس یه پسر پیدا کرده اند، انتظار دارید چشم مان را ببندیم؟

نه اتفاقاً انتظار این است که چشمتون را بیشتر باز کنید تا مبادا عکس پدر را مدرک جرم دخترش نکنید، بخصوص وقتیکه قرارتون این است این دختر های آینده ایران را تربیت کنید.

زنگ تفریح بصدا در آمد و معلمان مرد و زن به دفتر آمدند، اغلب ما را نگاه می کردند. مادرم با اضطراب حرف میزد، معلمان اما ساکت و بعضاً به زمین نگاه می کردند، مادرم گفت تا آنجا که من می شناسم بیشتر این آقایان پدر فروغ را خوب می شناسند و تا چند سال پیش همکار بودند، قبل از اینکه این بساط را روی دخترم پیاده کنید چرا از ایشان برای شناسائی این عکس کمک نگرفتید.

-خانم محترم شلوغش نکنید،

مادرم حرفش را قطع کرد و عکس (قاب گرفته) پدرم را به آنها نشان داد و گفت آیا می ببینید این همان عکس است؟ خودش در دسترس نیست تا او را بیاورم. راستی چه فکر کرده اید. چرا بهانه می گیرد، حرف دلتان را بزنید.

– معلومه که خودش نیست، مملکت اسلامی جای منافقین و گروهک ها نیست، هدف دخترتون از آوردن عکس پدرش به مدرسه چیست؟ چرا حقایق مربوط به پدرش را به ایشان نمی گوئید؟ حقایقی که شاید خودش نمی دونه، باید من و شما این آگاهی را بایشون بدیم.

خوب، حالا فهمیدم چرا مرا احضار کردید، لازم است بگویم این دختر پدرش را خیلی خوب می شناسد و دقیقاً تمام هدفش هم از حمل این عکس، دل بستگی به پدرش است، من نمی توانم این علاقه را از او بگیرم شما هم به خود زحمت ندهید…

 من نمی دانستم چه بگویم، و قبل از هر چیز سکوت و محافظه کاری همکاران سابق پدرم، عذابم می داد، و نمی توانستم جلوی اشکهایم را بگیرم. در آن دفتر لعنتی که هیچ نشانی غیر از کینه کشی و مصلحت جوئی به چشم نمی خورد، بیش از هر چیز آرزو داشتم همکاران دیروزی پدرم حرفی می زدند.

در اقلیت بودیم. با تنفر و بغضی آشکار مدرسه و مدیر و برخی معلمان که نگاهشان را از ما می دزدیدند را ترک کردیم.

خیابان رحیمخانی (پاسداران) که به گورستان شهر منتهی میشود و نزدیک به محل زندگی ماست، طبق معمول شاهد حمل جنازه های تعدادی از قربانیان جبهه های جنگ «حق علیه باطل» بود و صدای مرثیه خوانی و شعار که لحظه ای قطع نمیشد.

هنوز سر گیجه آن روز سخت را داشتم که مادر گفت، آن عکس را زودتر بگذار توی آلبوم، می بینی این ها بی ساز می رقصند تو هم لازم نیست براشون ساز بزنی. دختر حرف بشنو.

عکس را در آوردم و سریع نام پدر و شهرت و محل تولدش را نوشتم و به مادرم نشان دادم  گفتم ببین آن را پشت نویسی کردم، دیگه کسی حتی عمداً هم اشتباه نمی کند.

مادرم پشت عکس را دید و در حالیکه چشمانش را از من می دزدید اتاق را ترک کرد.

منبع:پژواک ایران

حقیقت مانا

فرستادن دیدگاه »